شبی دیدم که شعرم از شیار پوشالی نگاهی بالا رفت
مثنوی ام مرثیه خوان زندگی شد
و شور غزلم در دستان دیو شب قطره قطره خون شد
احساسم را قلبی که روزهاست ساحل چشمانش را می پیمایم
گم شد
مدهوش پنجره ای بودم که اهسته نگاهم را بدزدد
و قافله ظلمت زده زندگی ام را
تا سراب بی کسی زندگی روشن کند
و من دزدانه حجاب عریانی نگاهی را دزدیدم
که دیدم
جویبار مست شعرم جاری شد
اما لانه قناری شعرم خوابگاه مار بود
وبوی کافور مرده اذین بند خیابانش
و جوانانی که در تعفن مرطوب کوچه ها
عاشق نشده با افیون زندگی دلخوش
عقرب زندگی وارونه می چرخید
شعرم سوگوار زندگی شد
شعله ای نبود تا اتش سردم را خاموش کند
ومن اتش سرد زندگی را
چون شرابی کهنه اتشین می نوشیدم
تا خاموشی شعله سوزانش شاید
غزلم در خم ویرانی ها گم شده
چشم براه شعله ای تاریکی می پیمود
شعرم از حرکت ایستاد
و جویبارش در شیب تند یک باتلاق
ذره ذره محو شد