( زمستان ققنوس ) باز هم در غم اتشی
در جویبار شعرت دید م/ اسپ سپیدت که/
ماتم زده دشت غریبی را شبانه می پیمود/
با سم ستبر متقاربش/ گویا رخش خونین نیرنگ شغاد بود/
یا سیاه اسپ اتش فتنه ی سودابه/ می سوخت و می رفت/
رام دنیا نشده/ با ان سماجت غرورش/که شرنگ زبان ها
را ارام می نوشید/ و تو را دیدم لگام نگرفته بر اسپ سپید
پیمانه ی دشت زمان ها را پیمودی/ و از دره های غریبی
تیر ارش غریبانه گذشتی/ پرواز کردی تا آسمان اسطوره ها/
گویا در بامداد جانت حادثه ای بود/جانانه با شیهه ی شهامت
این باره ی افسانه ای وزمزمه ی سرودی که دستان عشق ما شد/
و دیدم/ تو از دامن پاک خاکستر ققنوس زاییدی/ تا فرزند پاک زمستان
ما باشی/ و ما پرچم بلند شعرت را / با تندیس زیبای سپیدت
در بلندای یلدای زمان بر افراشته خواهیم کرد./