تبليغاتX
قاصدک خیال
قاصدک خیال

باتلاق آرزو

 

پرنده آرزویم را در خیابان دزدیدند

روزی روشن از گذرگاهی که

عرصه گاه آزادی بود

با پلیسی که بر سکویش

چرتکه می زد تا پس از حادثه سوتی بزند

ودو مرد که از گورستان بودند

ودخترانی که هنوز عاشق نشده پسران بی کار را

مادری بود که سنگ قبرهای تاریک را بر سینه می کوفت

دو نفر دزدیدند با رویی تاریک خفاش گونه

در گذرگاه دزدیدند

با مردانی که ماتم خوان این حجله گاه بودند

وزنانی که از دلارهای غفلت ما

بر باتلاق زندگی خود پل می ساختند

و من نمی دانم

پرنده آزادی ام در کدامین دست جان خواهد داد؟

 

نوشته شده توسط خلیل غلامی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 | موضوع: