تبليغاتX
قاصدک خیال
قاصدک خیال

دستان تو

 

می پندارم که می جویم  هنوز

با دستانی دستان شده

آواز غریبانه ی تو را

اگرچه زورق شکسته استخوان دلم

در تلاطم امواج روح تو

سالهاست

که کویر ویرانی ها  را آباد آباد می پیماید

واین بوتیمار اندوه گین عمر من

تشنه کام در حسادت حتی یک قطره

همچون زمین تشنه ی آبی که دائم نمی بارد

چه آرام بر می تابد

دریای توفانی ات را امواج امواج

                     ***

شادمانه  شادم به این اندوه

که هکتور جانم قربانی خواهش پاریس توست

بی انتظار تیری که فردا تاوان جانم باشد.

نمی دانم رام خواهی کرد

این طوفان سرکش روحت را

تا زورقم شکسته    اندکی آرام گیرد

گرچه دستانم سالها در آرزویت پر از باد است.

ای سرگشته ی  روح من شده...

نوشته شده توسط خلیل غلامی در جمعه چهاردهم تیر 1387 | موضوع: