تبليغاتX
قاصدک خیال
قاصدک خیال

آه من

آه....که چقدر دل تنگم از

ناله های دل تنگیت  که

بر شانه های زخمی دلم

در هنگام هجوم دیو سیاه نافرجامی ها

فرو می پاشی

سوزناک تر از

دشنه های سرخ آتش خونین بر جگر طفلان شیرخواره

آه...دیدم وقتی کوچه های بی کسی را می پیمودی

دود گرفته خون زار ولجن بار

و بی آرام از شیون جراره های فتنه

که مرگ چه آرمانی ناباور در کام می آمد

در این دشت تاریک شبان بی سحرگاه

آه... که چقدر مبهوت زده ام از

صدای شکستن نازک دلت زیر سمّی پولادین

که هی می خواهد خواب پریشان شبش را بگزارد.

*  *  *

امّا... امّا

دیگر آه نمی گویم... آه نمی خوانم راستی آیا.

می شودتا آرزوی تکرار روزها را

دوباره در افسانه های مادر بزرگ دستان سراییم

شب امان می دهد؟

ولی بیهوده می پیمایی ای دوست

این بادیه را     که  سالهاست

خشکیده ،خشکیده، خشکیده است

نوشته شده توسط خلیل غلامی در شنبه یکم تیر 1387 | موضوع: