آب پاشیدم
چوپان را از دخمه وآتش بان را از آتش خاموش
خبر کردم
تا از خاک کهنه راهت غبار بر گیرد
ودل انگیز ترین ترانه ی شورت را
از حنجره های خاموش بسراید
و آتشی کند
آتشکده تاریک دلم را
ای تندیس سال ها مرمر خیالم
باز هم سوگواری؟
می دانم نگران چشمان سپند فردایی
وما که هنوز حسرت مهرگان داریم
چگونه ایم؟ چله نشین چله ی بلند تو
ای ققنوس قصه های مادر بزرگ
بر سفره های بوقل مون آرزوها
دستی بیفشان با مرثیه ای هم
می توانی بر گیری زنگار از غبار گرفته ام
یلدای پیر بلند آستین سپید ت
فردا بیرق عریانی ما خواهد شد؟
آتش بانان روشن کنید دخمه ها را
از تاریکی یلدایم
ای یلدا روشنم کن
امشب قصه را طولانی خواهم کرد
که می ترسم فردا مادر بزرگ قصه هایم
خاک خواهد خورد
ای مسیح یلداییم
اسکلت های مرده ام را زنده خواهی کرد؟
بر دامن سپیدتان دست من باد
یاری ام کنید ای سبز پوشان سوگوار
اینک سایه ای مرا می پاید
وسالها دست در خونم دارد
تا مرا واژگون بر بوم سیاه دلش
نگاشته
همان که بر خون او
قطره قطره از لاشه دارسرود سهمگین...فریاد بود
چون سرخین خون سیاوش
فربه تراز ننگ نیرنگ ها
نمی دانم رسنم است در چاه یا یوسف؟
و بر بالای چاه مردی که همان است
مرا نیز می نگرد
یاری ام کنید
مگر به کدام سو رفته آتشین تیر ننگین کشان رستمم؟
پرنده آرزویم را در خیابان دزدیدند
روزی روشن از گذرگاهی که
عرصه گاه آزادی بود
با پلیسی که بر سکویش
چرتکه می زد تا پس از حادثه سوتی بزند
ودو مرد که از گورستان بودند
ودخترانی که هنوز عاشق نشده پسران بی کار را
مادری بود که سنگ قبرهای تاریک را بر سینه می کوفت
دو نفر دزدیدند با رویی تاریک خفاش گونه
در گذرگاه دزدیدند
با مردانی که ماتم خوان این حجله گاه بودند
وزنانی که از دلارهای غفلت ما
بر باتلاق زندگی خود پل می ساختند
و من نمی دانم
پرنده آزادی ام در کدامین دست جان خواهد داد؟