تبليغاتX
قاصدک خیال
قاصدک خیال

خشم نگاهت

              خشم نگاهت

 

عاقبتم نمی داند با کدام مثنوی حماسه سروده ای

 

که گردآفرید سهرابم شدی

 

آن روز با شعرت بیرق دلدادگی ام شدی اما

 

اینک می ترسم از زمستان نگاهت

 

من زئوس نیستم که آتش آشیل را بارانی کنم

 

اگر می خواهی از چشم های بسته بیا تا پنجره روشن نگاهت را بخوانم

 

ای آشفته ی  روح ماهان شده ام

 

من با بلور نگاهت آشتی کرده ام

 

تا معجون رنج دیوانگی ام.....

 

همان آتشی که از چشم داغ تا ئیس

 

همین اتش روح جمشید........ بس نیست

 

آتشت را فرو بنشان

 

موج موج تشنگی را ببین

 

دمی بر ساحل آبی بیا

 

ای الهه انا ابی نیست

 

دریا را آبی کن

 

 

 

نوشته شده توسط خلیل غلامی در جمعه دوم آذر 1386 | موضوع: