می پندارم که می جویم هنوز
با دستانی دستان شده
آواز غریبانه ی تو را
اگرچه زورق شکسته استخوان دلم
در تلاطم امواج روح تو
سالهاست
که کویر ویرانی ها را آباد آباد می پیماید
واین بوتیمار اندوه گین عمر من
تشنه کام در حسادت حتی یک قطره
همچون زمین تشنه ی آبی که دائم نمی بارد
چه آرام بر می تابد
دریای توفانی ات را امواج امواج
***
شادمانه شادم به این اندوه
که هکتور جانم قربانی خواهش پاریس توست
بی انتظار تیری که فردا تاوان جانم باشد.
نمی دانم رام خواهی کرد
این طوفان سرکش روحت را
تا زورقم شکسته اندکی آرام گیرد
گرچه دستانم سالها در آرزویت پر از باد است.
ای سرگشته ی روح من شده...
آه....که چقدر دل تنگم از
ناله های دل تنگیت که
بر شانه های زخمی دلم
در هنگام هجوم دیو سیاه نافرجامی ها
فرو می پاشی
سوزناک تر از
دشنه های سرخ آتش خونین بر جگر طفلان شیرخواره
آه...دیدم وقتی کوچه های بی کسی را می پیمودی
دود گرفته خون زار ولجن بار
و بی آرام از شیون جراره های فتنه
که مرگ چه آرمانی ناباور در کام می آمد
در این دشت تاریک شبان بی سحرگاه
آه... که چقدر مبهوت زده ام از
صدای شکستن نازک دلت زیر سمّی پولادین
که هی می خواهد خواب پریشان شبش را بگزارد.
* * *
امّا... امّا
دیگر آه نمی گویم... آه نمی خوانم راستی آیا.
می شودتا آرزوی تکرار روزها را
دوباره در افسانه های مادر بزرگ دستان سراییم
شب امان می دهد؟
ولی بیهوده می پیمایی ای دوست
این بادیه را که سالهاست
خشکیده ،خشکیده، خشکیده است
ورود سبز بهار و آمدن اهورایی نوروز را به پیشگاه شما تبریک می گویم
امید که همیشه آفتاب زندگیتان بر فراز حمل رخشان باد.
وقتی قاصد شعرهایت آمد هنوز مدهوش بودم
پوسیده غزل ناباوریم را
از سینه سبز تنت آهسته آهسته خواندم
توشراب زیباییت را جبرانه
بر شاخه های سرد زمان پیمودی
و من ناخورده پیمانه ی چکامه ات
دوباره غم ها را پیمودم
ای پیردردانه کش نوروز آمدی با ارآبه ی افسارگسیخته ات
ودریغا بهار من
که در پستوی پنهان دلم
می پیچد به نیش زخم مهلک پاترای روزگار
ولی باز هم بخوان
شاید شراب تلخ غزلت
تریاق افعی جانم باشد.
ببین تندر تیز پروازم را
این عقاب خیال با خیل سترگ هجوم ابرها ی سیاه
زمان را پیمودن گرفته
و من پیکرتراش افسانه ی حقیقت
خواسته ام تا
چنین پیر تند رفت ساکن را
با هرم تشناک ترین نفس هایم
آن گاه که گلوی سرد زمان
در دستانم پای می فشارد
درون خاموش عطشناک چاله ای
هم خوابه ی جاودان بندی دماوندش سازم
و بر اربه ای سوار از روزنه ی اسطوره ای البرز
با سردار پلنگینه پوش حماسه های
در غروب دوازده هزارسال
چشم دید بستر خاکین اهریمن سیاهی ها باشم.
آب پاشیدم
چوپان را از دخمه وآتش بان را از آتش خاموش
خبر کردم
تا از خاک کهنه راهت غبار بر گیرد
ودل انگیز ترین ترانه ی شورت را
از حنجره های خاموش بسراید
و آتشی کند
آتشکده تاریک دلم را
ای تندیس سال ها مرمر خیالم
باز هم سوگواری؟
می دانم نگران چشمان سپند فردایی
وما که هنوز حسرت مهرگان داریم
چگونه ایم؟ چله نشین چله ی بلند تو
ای ققنوس قصه های مادر بزرگ
بر سفره های بوقل مون آرزوها
دستی بیفشان با مرثیه ای هم
می توانی بر گیری زنگار از غبار گرفته ام
یلدای پیر بلند آستین سپید ت
فردا بیرق عریانی ما خواهد شد؟
آتش بانان روشن کنید دخمه ها را
از تاریکی یلدایم
ای یلدا روشنم کن
امشب قصه را طولانی خواهم کرد
که می ترسم فردا مادر بزرگ قصه هایم
خاک خواهد خورد
ای مسیح یلداییم
اسکلت های مرده ام را زنده خواهی کرد؟
بر دامن سپیدتان دست من باد
یاری ام کنید ای سبز پوشان سوگوار
اینک سایه ای مرا می پاید
وسالها دست در خونم دارد
تا مرا واژگون بر بوم سیاه دلش
نگاشته
همان که بر خون او
قطره قطره از لاشه دارسرود سهمگین...فریاد بود
چون سرخین خون سیاوش
فربه تراز ننگ نیرنگ ها
نمی دانم رسنم است در چاه یا یوسف؟
و بر بالای چاه مردی که همان است
مرا نیز می نگرد
یاری ام کنید
مگر به کدام سو رفته آتشین تیر ننگین کشان رستمم؟
پرنده آرزویم را در خیابان دزدیدند
روزی روشن از گذرگاهی که
عرصه گاه آزادی بود
با پلیسی که بر سکویش
چرتکه می زد تا پس از حادثه سوتی بزند
ودو مرد که از گورستان بودند
ودخترانی که هنوز عاشق نشده پسران بی کار را
مادری بود که سنگ قبرهای تاریک را بر سینه می کوفت
دو نفر دزدیدند با رویی تاریک خفاش گونه
در گذرگاه دزدیدند
با مردانی که ماتم خوان این حجله گاه بودند
وزنانی که از دلارهای غفلت ما
بر باتلاق زندگی خود پل می ساختند
و من نمی دانم
پرنده آزادی ام در کدامین دست جان خواهد داد؟
خشم نگاهت
عاقبتم نمی داند با کدام مثنوی حماسه سروده ای
که گردآفرید سهرابم شدی
آن روز با شعرت بیرق دلدادگی ام شدی اما
اینک می ترسم از زمستان نگاهت
من زئوس نیستم که آتش آشیل را بارانی کنم
اگر می خواهی از چشم های بسته بیا تا پنجره روشن نگاهت را بخوانم
ای آشفته ی روح ماهان شده ام
من با بلور نگاهت آشتی کرده ام
تا معجون رنج دیوانگی ام.....
همان آتشی که از چشم داغ تا ئیس
همین اتش روح جمشید........ بس نیست
آتشت را فرو بنشان
موج موج تشنگی را ببین
دمی بر ساحل آبی بیا
ای الهه انا ابی نیست
دریا را آبی کن
قاصد من خبرت چیست بگو؟
خبر خوب که نداری دانم
خبرت امدن یلدا بود؟
......
من دوست دیرینه ی پاییزم
شراب مهرش نوشیده ام
با سکوت شیرین شبانه اش
دستی بر ساز برده ام
قاصدم مرا مترسان
خبرت تلخ بنوش
انتظار مهرگان دارم بنوش
تا در زمستان سکوت
سرکشی خواهم کرد
که من از فصل ها بیرونم
پای سیّاره مهرمهرگان
کلبه ای ساخته ام
تا به نجوای مسیح گوش دهم
همه در دخمه گرم زندگی
خواب اشفته فردا دارند
و من از زخم های عنکبوت
تار تار رشته دلم را می تنم
چرا که حیران دیروزم
و اشفتگی فردا رنجی دیگر است
شبی دیدم که شعرم از شیار پوشالی نگاهی بالا رفت
مثنوی ام مرثیه خوان زندگی شد
و شور غزلم در دستان دیو شب قطره قطره خون شد
احساسم را قلبی که روزهاست ساحل چشمانش را می پیمایم
گم شد
مدهوش پنجره ای بودم که اهسته نگاهم را بدزدد
و قافله ظلمت زده زندگی ام را
تا سراب بی کسی زندگی روشن کند
و من دزدانه حجاب عریانی نگاهی را دزدیدم
که دیدم
جویبار مست شعرم جاری شد
اما لانه قناری شعرم خوابگاه مار بود
وبوی کافور مرده اذین بند خیابانش
و جوانانی که در تعفن مرطوب کوچه ها
عاشق نشده با افیون زندگی دلخوش
عقرب زندگی وارونه می چرخید
شعرم سوگوار زندگی شد
شعله ای نبود تا اتش سردم را خاموش کند
ومن اتش سرد زندگی را
چون شرابی کهنه اتشین می نوشیدم
تا خاموشی شعله سوزانش شاید
غزلم در خم ویرانی ها گم شده
چشم براه شعله ای تاریکی می پیمود
شعرم از حرکت ایستاد
و جویبارش در شیب تند یک باتلاق
ذره ذره محو شد
خوابی از جنس خودم
خواب دیدم چه پریشان خوابی
خواب دیدم که با مرگ سخن می گویم
پای دیوار دروغین خیال
مردی از بند طناب ازاد شد
دختری عاریه از کابینش
راست می رفت به بی چارگی اقبالش
( زمستان ققنوس ) باز هم در غم اتشی
در جویبار شعرت دید م/ اسپ سپیدت که/
ماتم زده دشت غریبی را شبانه می پیمود/
با سم ستبر متقاربش/ گویا رخش خونین نیرنگ شغاد بود/
یا سیاه اسپ اتش فتنه ی سودابه/ می سوخت و می رفت/
رام دنیا نشده/ با ان سماجت غرورش/که شرنگ زبان ها
را ارام می نوشید/ و تو را دیدم لگام نگرفته بر اسپ سپید
پیمانه ی دشت زمان ها را پیمودی/ و از دره های غریبی
تیر ارش غریبانه گذشتی/ پرواز کردی تا آسمان اسطوره ها/
گویا در بامداد جانت حادثه ای بود/جانانه با شیهه ی شهامت
این باره ی افسانه ای وزمزمه ی سرودی که دستان عشق ما شد/
و دیدم/ تو از دامن پاک خاکستر ققنوس زاییدی/ تا فرزند پاک زمستان
ما باشی/ و ما پرچم بلند شعرت را / با تندیس زیبای سپیدت
در بلندای یلدای زمان بر افراشته خواهیم کرد./
سخنم با شنیداری است که در این گذرگاه پیچاپیچ مکثی کرده
تااین صفحه را ببیند حتی اگر خودم باشم. آخر من همیشه
تنها خواننده شاه بیت مثنوی غمگین خویشتنم.
من شاعر نیستم. منتظرشعرم نباشید.اگرچه با شعر زندگی می کنم.
من از رنج نامه بودا زاده شده ام . / ان هم در تاریکی مبهوتی که از درخت معبد انجیری / اشک شبانه
می بارید./ من هم پیاله ی رویاهای تاریک خویشم./ از روزی-
هم خانه شد م./ با عشق./ که شاهرگم را زدند./عقل./
من روحم را گم کرده ام . در پاییز. پاییز هم زاد من است.
او زاده شده در من. معشوقه ی هم خون من است.
شعر اندیشه ی من است اما ان را فقط برای خودش دوست دارم.
پایان نیم راه اول (بدرود)
با شما رازها دارم قاصد شیرین شعر شبانه می باشم